من برای سالها می نویسم! سالها بعد که چشمانت عاشق می شوند و من لبخندی تلخ خواهم زد …پیازها را به دست می گیرم تا مادر نفهمد که چه عاشق بودم… آن گاه خاطرات غبار گرفته ی نگاهت را غسل می دهم صدایی می آید … آواز می خوانی و من مثله همیشه خود را به نشنیدن می زنم،.. وسخت می شنوم .. آرام کنار گوشت بیخیالی را نجوا می کنم بی آنکه بدانم سرخی چشمانم صدای راز درون است گویند: پشت هر معشوقه خداست… آن سالها خدا را نخواهم دید… و چه آسان ترک شیشه ی دل، شود آواز دل این معشوق آرزویم شود این …من بپرسم از تو، که چرا خدایم اینجنین پشت تو است؟! اندکی می خندی … دلخوش از دست زمان بی صدا می گویی… علتش معلوم است! ….پشت معشوقه خداست… من برای سالها می گریم!…
برچسبـها :
|
mostafa |